همیشه دوست دارم مراسم مختلفی که آدم‌های زیادی توش درگیرن رو ببینم. مخصوصا اگه چیزی باشه که تو فرهنگ مردمش ریشه دوونده و بخشی از آیین‌هاشون شده. چه سونگکران تایلند باشه، چه نوروز صیاد سلخ قشم باشه و چه تاسوعا عاشورا و اربعین شیعه‌ها.

امسال قبل از تاسوعا عاشورا داشتم فکر می‌کردم کجا برم برای دیدن مراسم محرم. چندتا گزینه هم داشتم، بوشهر (پارسال هم برای تاسوعا و عاشورا و همینطور اربعین بوشهر بودم)، یزد و… تا اینکه چند روز قبلش برای کاری رفتم اهواز و همون موقع‌ها یه جا خوندم ویزای عراق لغو شده. افتاد تو سرم که برم مراسم محرم تو بصره که تا خرمشهر راهی نیست رو ببینم.

اول قرار بود یکی از دوستای عرب اهواز هم باهام بیاد که روز آخر براش کار پیش اومد و نتونست. ولی من دیگه کله کرده بودم و نمی‌خواستم پا پس بکشم. ظهر تاسوعا رفتم خرمشهر و از اونجا مرز شلمچه. بعد از اینکه تو کنترل پاسپورت سمت ایران پلیس به خاطر عکس رو تیشرتم معطلم کرد با خوشامد و شوخی مامور عراقی که ازم پرسید با مارسلو فامیل میشی؟ (به خاطر مدل موهام) وارد عراق شدم.

پایانه مرزی شلمچه

مرز شلمچه

 

تنها تصورات من از عراق برمی‌گشت به دوران کودکی هم‌زمان با جنگ ایران و عراق؛ با تجربه وضعیت قرمز که وسط برنامه کودک یهو کارتون می‌شد و حمله هوایی (وقتی تبریز بودیم) و فیلم‌های جنگی. تنها عراقی‌هایی هم که تو ذهنم داشتم راننده تانک عراقی همون فیلم‌ها بود.

اولین چیزی که تو پارکینگ پایانه مرزی سمت عراق توجهم رو جلب کرد نوشته‌ “لا بعثی من الیوم” بود که معنیش می‌شه از امروز دیگه بعثی‌یی نیست. از پایانه مرزی بیرون رفتم و پیاده راه افتادم سمت بصره؛ فاصله حدود ۲۵ کیلومتره. یه ماشین از کنارم رد شد و با اینکه تاکسی بود گفت بیا مجانی می‌برمت. طرف وقتی فهمید من چقدر یرخی و بی‌برنامه اومدم ازم پرسید دیوونه‌ای؟ منم گفتم ای… اگه خدا قبول کنه.

رسیدیم بصره ولی دیدم عه خبری از شور و حال خاصی نیست و اهواز خیلی حال و هوای محرمی‌تری داشت. قبلا از دوستای اهوازی شنیده بودم چون بیشتر معتقدین می‌رن نجف و کربلا، تو بصره تقریبا مراسم خاصی وجود نداره.

باز هم پا پس نکشیدم. از صفا و قشنگیِ نجف شنیده بودم پس رفتم ترمینال یا به قول خود عراقیا گَراج. از ون‌های نجف قیمت گرفتم که دیدم برام یه کم گرون‌ـه (۲۵ هزار دینار). رفتم سمت اتوبوس‌ها و دنبال اتوبوس نجف گشتم. دیگه داشتم ناامید می‌شدم که از یه اتوبوسی پرسیدم کجا میری؟ جواب داد کربلا. قیمتش هم ۱۰ هزار دینار (۱۰۰ هزار تومن)… من یه نگاهی انداختم و گفتم اوکی بریم کربلا. انگار طلبیده بودم.

ترمینال بصره

ترمینال بصره

 

نشستم تو اتوبوس تا بقیه هم سوار شن. یه نفر اومد و ردیف بغلی من نشست و با خوشرویی بهم لبخند زد و یه چیزی به عربی گفت که من متوجه نشدم ولی لبخندشو با لبخند جواب دادم.صندلی کناریم هم یه جوون دیگه نشست که عربی عراقی حرف می‌زد با راننده و شاگرد راننده.

خسته بودم و خوابیدم. یکی دو ساعت بعد شاگرد راننده اومد کرایه‌ها رو جمع کنه. تو دست جوون بغلی پول ایرانی دیدم و سر صحبت رو باز کردم. آبادانی بود که تو بصره کار آسانسور می‌کرد. فارسی حرف زدن ما توجه مسافر خوشروی اولی رو جلب کرده بود و اون هم شروع کرد فارسی حرف زدن باهامون.

اسمش حازم بود، سالها ایران زندگی کرده بود و الان هم ساکن بصره اما دانشجوی دانشگاه چمران اهواز بود.

اتوبوس یه جا وایستاد و پیاده شدیم و هر کسی رفت طرفی. حازم رفته بود و برای من کیک و آبمیوه خریده بود. همونجا هم بهم گفت خاله‌ام خونه‌ش کربلاست؛ وقتی رسیدیم کربلا مهمون مایی و بیا بریم خونه خاله من. جواب دادم من فقط می‌خوام مراسم رو ببینم و میرم حرم.

رسیدیم کربلا. به خاطر ترافیک و شلوغی با فاصله زیاد از حرم، پیاده شدیم. اونجا از حازم اصرار و از من انکار بود برای اینکه شب بریم خونه خاله‌اش. گفت من زنگ زدم و اینقدر شلوغه که نمی‌تونی حتی نزدیک حرم بشی چه برسه بری داخل. و اضافه کرد البته شاید هم فکر می‌کنی ما تروریست باشیم برای همین نمیای. گفتم من چیزی ندارم که بخوام بترسم ازم بگیریش. گفت خیلی از ایرانیا بار اول‌شون که میان عراق از تروریست‌ها و اینکه بدزدنشون می‌ترسن. گفتم حالا که اینجوری‌ـه میام.

حازم دوست عراقی و بصراوی من صبح عاشورا تو کربلا

حازم دوست عراقی و بصراوی من صبح عاشورا تو کربلا

رفتیم و تو مضیف گوشه حیاط خونه خاله حازم جاگیر شدیم. می‌دونست سیم کارت عراقی ندارم، بدون اینکه چیزی بگم رمز وای فای رو هم گرفت و بهم داد. صبح متوجه شدم بیدار شده و داره نماز صبح می‌خونه ولی برخلاف چیزی که ما عادت داریم و انتظار داشتم نه اومد من رو بیدار کنه و نه اصلا باهام در مورد نماز نخوندنم حرفی زد. اوایل صبح پیاده و از کوچه پس کوچه‌های خاکی راه افتادیم سمت حرم. تو مسیر بعضی‌ها به خاطر موهام توجه‌شون جلب می‌شد و ازم می‌پرسیدن کجایی هستم. وقتی می‌گفتم ایرانی همه با خوشرویی بهم خوشامد می‌گفتن. بعضی‌ها هم می‌گفتن “علی راسی” یعنی جات رو سر ماست.

مراسم طواریح در روز عاشورا در کربلا

مراسم طواریح در روز عاشورا در کربلا

 

رسیدیم اطراف حرم و منتظر مراسم طواریج شدیم که حازم فقط برای همین از بصره اومده بود. مراسمی که طی اون بعد از نماز ظهر هر کی هر جا باشه شروع می‌کنه دویدن به سمت حرم تا “هل من ناصر ینصرنی” حسین بن علی (آیا یاری دهنده‌ای هست مرا یاری دهد) رو جواب داده باشه (طبق چیزی که حازم برام توضیح داد). می‌دونستیم احتمالا تو شلوغی همدیگه رو گم ‌کنیم. من هم که فقط اومده بودم بیننده باشم گفتم پس من میرم و از حرم دور میشم تا ملت در حال دویدن رو از جای بهتری ببینم.

تو مسیر با گروه‌های مختلفی برخوردم و همه تا می‌فهمیدن ایرانی‌ام بهم خوشامد می‌گفتن و تحویل می‌گرفتن. طواریج (دویدن به سمت حرم) رو که دیدم تصمیم گرفت تا هنوز شلوغ نشده برم دنبال وسیله برگشت.

نوجوونهای عراقی

نوجوونهای عراقی

سوار یه ون نیمه‌پر شدم به مقصد بصره. وقتی فهمیدن ایرانی‌ام جابجا شدن و صندلی جلو رو دادن بهم که بهترین صندلی محسوب میشه. ون پر شد و راه افتادیم سمت بصره. تو مسیر با همون چندتا کلمه عربی که من میدونستم و چندتا کلمه انگلیسی که اونا می‌دونستن از خیلی درها حرف زدیم. نزدیک‌های بصره بین چندتا از مسافرها بحث پیش اومده بود که علیکو مهمون کی باشه و خونه کدوم‌شون بره. البته من با گفتن اینکه باید شب برگردم ایران به مسئله پایان دادم.

بعد از رسیدن به بصره راننده ون و یکی از مسافرها با راننده تاکسی مسیر بصره شلمچه برای کرایه من چک و چونه زدن و با یه عالمه حال خوب از هم جدا شدیم.

 

سفر عراق برام یه چیزی شد بیشتر از دیدن مراسم و آیین‌های محرم. محبت مردم عراق به دلم نشست. بعد از این همه سفر هیچ مردمی یه روزه نتونسته بودن دل منو اینطور تمام عیار تسخیر کنن. تو این همه آدمی که دیدم هیچ‌کس بهم حس بد نداد و اتفاقا دلم موند پیش‌شون. تو عراق حتی یک لحظه حس ناامنی نکردم. اتفاقا یه حس آشنای خودی بودن داشتم تمام مدت. بعد از خوردن مهر ورود به عراق یه فکر دست از سرم برنمی‌داشت و تمام مدت گوشه ذهنم رو گرفته بود. چی شد؟ چی فکر می‌کردیم ؟و چطوری هشت سال با هم جنگیدیم؟ از الان مطمئنم باز هم میرم عراق. شاید برگردم و جواب اون سوال‌ها رو هم سعی کنم پیدا کنم.